برگشت


خواجه شمس الدين محمد حافظ در حدود سال 726 در محله شيادان شيراز به دنيا آمد، محله شيادان سابق را امروز محله درب شاهزاده مي گويند.

پدر حافظ بهاءالدين از اصفهان به شيراز مهاجرت كرد و در آنجا به تجارت پرداخت و ثروتي اندوخت. اما چون حافظ خردسال بود كه پدرش درگذشت، ثروت پدري را از دست داد و ناگزير شد خيلي زود وارد زندگي شود و با عرق جبين و كد يمين امرار معاش نمايد. با وصف بر اين هر وقت مجالي مي يافت به كسب دانش مي پرداخت. قرآن مجيد را حفظ نمود و به همين جهت او را حافظ گفته اند.

حافظ هفته اي يك شب در چاه مرتاض علي كه بالاي تنگ الله اكبر جاي دارد شب زنده داري مي كرد و شب هاي جمعه را نيز در مسجد جامع عتيق به تفكر و تدبر در معاني قرآن مي پرداخت.

حافظ با شاه شيخ ابواسحاق بسيار محشور بود و علاقه سرشاري بدو داشت. كما اينكه پس از مرگش، با وجودي كه شيراز به دست حريفش امير مبارزالدين افتاده بود باز از اين دوست دانش پرور خود ياد مي كرد و غزل مي سرود. در غزلش حافظ از خلوت انسي كه با شاه داشته با اندوه و ماتم ياد مي كند در عين حال از غفلت شاه شيخ ابواسحق نيز با غيرت سخن مي گويد.

در دربار شاه شيخ ابواسحق سه شخصيت بودند كه حافظ نسبت بدانان انس و علاقه سرشاري داشت و از آنان در قطعه اي ياد مي كند، شيخ مجدالدين، شيخ امين الدين و حاجي قوام.

پس از قتل فجيع شاه شيخ ابواسحق و تسلط امير مبارزالدين بر شيراز، حافظ با او به سختي مبارزه مي كرد.

امير مبارزالدين دستور داد تا ميخانه ها را بستند و صداي موسيقي را خاموش ساختند و در همه جا بساط زهد و ريا گستردند.

حافظ به او كه شأن شاهي را نمي شناخت و مانند محتسب به دنبال شكستن خم شراب و بريدن زبان چنگ بود از راه طعنه لقب محتسب داد.

حافظ در مذمت امير مبارزالدين ابيات زيادي دارد. سرانجام امير مبارزالدين به دست پسر خود شاه شجاع به قتل رسيد. حافظ در اين احوال به مدح شاه شجاع پرداخته اما پيداست كه مدح او بدان علت است كه شاه شجاع استبداد سياه پدرش امير مبارزالدين را از بين برده زيرا او خود شاعر و اهل ادب بود. نحوه مدح حافظ از شاه شجاع به منزله مدح آزادي و صداقت است.

اما همين شاه شجاع با همه علم و دانش و ذوقي كه داشت نسبت به مير عماد فقيه كرماني بسيار معتقد بوده است.

ميرعماد گربه خود را تعليم داده بود تا به هنگام نماز به او اقتدا نمايد و ركوع و سجود را تقليد كند. شاه شجاع اين امر را حمل بر كرامت فقيه مي نمود. اما حافظ مي دانست كه خداوند از گربه نماز نخواسته و اين يك حيله گري است. لذا به ميرعماد فقيه حمله مي كند و مي گويد:

 

آغاز مكر با فلك حقه باز كرد

صوفي نهاد دام و سر حقه باز كرد

زيرا كه عرض شعبده با اهل راز كرد

بازي چرخ بشكندش بيضه و كلاه

غره مشو كه گربه عابد نماز كرد!

اي كبك خوشخرام كه خوش مي روي به ناز

 

اما فقها هم بيكار ننشستند. غزلي از حافظ به دست آوردند كه در مقطع آن گفته است:

 

واي اگر از پس امروز بود فردايي

گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد

 

اين بيت را دليل بر شك او به روز قيامت گرفتند و مرتد شناخته شد. حافظ مضطربانه چاره كار را از مولانا زين الدين ابوبكر تايبادي خواست. مولانا گفت با فقها بايد به زبان خودشان سخن گفت. بيتي مقدم بر آن مقطع بياور كه آن را به طريق نقل قول روايت كند تا بنا به قاعده نقل كفر، كفر نيست تبرئه شوي. حافظ نيز اين بيت را قبل از مقطع آورد:

 

به در ميكده اي با دف و ني ترسايي

اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه مي گفت

 

حافظ به زادگاه خويش عشق سرشاري داشت و از آن دور نمي شد. سفري به يزد رفت. بنا به دعوت محمودشاه بهمني دكني نيز قصد هند كرد اما طوفان دريا او را از ادامه سفر پشيمان كرد و به شيراز باز گشت. سلطان احمدبن اويس جلايري نيز از او خواست تا به بغداد برود اما حافظ در پاسخ او نوشت:

 

نسيم خاك مصلي و آب ركن آباد

نمي دهد اجازت مرا به سير و سفر

 

حافظ مرگ فرزند خردسال خود را در چند جا اشاره مي كند.

ميرغلامعلي آزاد در تذكره خزانه عامره كه در سال 1176 هجري در هندوستان تأليف كرده مي نويسد: حافظ را پسري بود موسوم به شاه نعمان كه به هندوستان آمده و در شهر برهان پور وفات يافت و در اسيرگر مدفون شد.

حافظ اگرچه در شاعري سبك خواجو را تتبع كرده اما خود داراي سبك خاصي است كه هيچ سراينده اي نتوانسته است گرمي و رنگيني و عمق گفتار او را تقليد نمايد.

حافظ با دانته شاعر معروف ايتاليايي معاصر بود.

حافظ در سنه 791 در شيراز درگذشت و در گورستان مصلي، به خاك سپرده شد.

ابوالقاسم بابر پسر ميرزا بايسنغر نواده شاهرخ بن تيمور كه از سال 854 تا 861 حكومت داشت مولانا محمد معمايي را مأمور بناي آرامگاهي بر تربت حافظ كرد.

پس از آن سلاطين صفوي نيز نسبت ه بقعه اين شاعر بزرگ توجه داشته اند. كريمخان زند بناي آنجا را تجديد كرد و باغ وسيعي در اطراف آن احداث نمود. (حافظيه)