|
سعدی
اينک به قدم رفت و سر باز آمد |
مفتنی
ملت اصحاب نظر بازآمد |
|
فتنه ی
شاهد و سودازده ای باد بهار |
عاشق
نغمه ی مرغان سحر بازآمد |
|
تا
نپنداری کاشفتگی از سر بنهاد |
تا
نگويي که ز مستی به خبر بازآمد |
|
سالها
رفت مگر عق و سکون بازآمد |
تا چه
آموخت کز آن شيفته تر بازآمد |
|
تا
بدانی که به دل نقطه پا بر جا بود |
که چو
بر گار بگرديد و به سر باز آمد |
|
وه که
چون تشنه ديدار عزيزان می بود |
گوييا
آب حياتش به جگر بازآمد |
|
خاک
شيراز هميشه گل خوشبوی دهد |
لاجرم
بلبل خوشگوی دگربازآمد |
|
پای
ديوانگی اش برد و سر شوق بازآورد |
منزلت
بين که به پا رفت به سر بازآمد |
|
ميلش از
شام به شيراز به خسرو مانست |
که به
انديشه شيرين ز شکر باز آمد |
|
نی چه
ارزد دو سه خر مهره که درپيله ی اوست |
خاصه
اکنون که به دريای گهر بازآمد |
|
چون
مسلم نشدن ملک هنر چاره نديد |
به
گدايي به در اهل هنر باز آمد |