برگشت


گردآوری: جمال رادفر (radfar@noavar.com) 

 

اشعار حافظ شيرازی :

 

خوشا شيراز و وضع بی مثالش خداوندا نگه دار از زوالش
ز رکن آباد ما صد لوحش الله که عمر خضر می بخشد زلالش
ميان جعفرآباد و مصلا عبير آميز می آيد شمالش
به شيراز آی و فيض روح قدسی بجو از مردم صاحب کمالش
که نام قند مصری برد آن جا که شيرينان ندادند انفعالش
چرا حافظ چو می ترسيدی از هجر نکردی شکر ايام وصالش

 

hg

 

باغ مرا چه حاجت سرو صنوبر است شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است
ای نازنين پسر تو چه مذهب گرفته ای

که خون ما حلالتر از شير مادر است

از آستان پير مغان سر چرا کشيم دولت در آن سر و کتابش در آن در است
يک قصه بيش نيست غم عشق وين عجب کز هر زبان که می شنوم نا مکرر است
دی وعده وصلم و در سر شراب داشت  امروز تا چه گويد و بازش چه درسر است
شيراز و آب رکنی و اين باد خوش نسيم

عيبش مکن که  خال رخ هفت کشور است

فوق است از آب خضر که ظلمات جای اوست تا آب ما که منبعش الله اکبر است
ما آبروی فقر و قناعت نمی بريم با پادشه بگوی که روزی مقدر است
حافظ چه طرف شاخ  نباتيست کلک تو کش ميوه دلپذير تر از شهد و شکر است

 

hg

 

وصال او ز عمر جاودان به خداوندا مرا آن ده که آن به
به شمشيرم زد و با کس نگفتم که راز دوست از دشمن نهان به
به داغ بندگی مردن به اين در به جان او که ازملک جهان به
خدا را از طبيب من بپرسيد که آخر کی شود اين ناتوان به
گلی کان پايمال سرو ما گشت بود خاکش ز خوان ارغوان به
به خلدم دعوت ای زاهد مفرما که اين سيب زنخ زان بوستان به
دلا دايم گدای کوی او باش به حکم انکه دولت جاودان به
جوانا سر متاب از پند پيران که رأی پير از بخت جوان به
شبی می گفت چشم کس نديده است ز مرواريد گوشم در جهان به
اگر چه زنده رود آب حيات است ولی شيراز ما از اصفهان به
سخن اندر دهان دوست شکر وليکن گفته حافظ از آن به

       

hg

 

دلا رفيق سفر بخت نيک خواهت بس نسيم روضه شيراز پيک راهت بس
دگر ز منزل جانان سفر مکن درويش که سير معنوی و کنج خانقاهت بس
و گر کمين بگشايد غمی ز گوشه دل حريم درگه پير مغان پناهت بس
زيادتی مطلب کار بر خود آسان گير صراحی می لعل و بتی چو ماهت بس
فلک بر مردم نادان دهد زمام مراد تو اهل فضلی و دانش همين گناهت بس
به هيچ ورد  دگر نيست حاجت ای حافظ دعای نيمه شب و درس صبحگاهت بس

               

            

اشعار سعدی شيرازی :

 

اگر مطالعه خواهد کسی بهشت برين را بيا مطالعه کن به نوبهار زمين را
شگفت نيست گر از طين به در کند گل و نسرين همان که صورت آدم کند سلالة طين را
سزد که روی عبادت نهند بر حکمش مصوری که تواند نگاشت نقش چنين را
نعيم خطبه شيراز و لعبتان بهشتی ز هر در چه نگه کن که حور بينی و عين را
گرفته راه تماشا بديع چهره بتانی که در مشاهده عاجز کنند بنگر چين را

 

hg

 

آن کيست کاندر رفتنش صبر از دل ما می برد ترک از خراسان آمدست از پارس يغما می برد
شيراز مشکين می کند چون ناف آهوی ختن گر باد نوروز از سرش بوئی به صحرا می برد
من پاس دارم تا به روز امشب به جای پاسبان کان چشم خواب آلوده خواب از ديده ما می برد
بسيار می گفتم که دل با کس نپيوندم ولی ديدار خوبان اختيار از دست دانا می برد
دل برد وتن در داده ام در می کشد استاده ام کآخر نداند بيش از اين يا می کشد يا می برد
وصفش نداند کرد کسی دريای شيرينست و بس سعدی که شوخی می کند گوهر به دريا می برد

 

hg

 

نفسی وقت بهارم هوس صحرا بود با رفيقی دو که دايم نتوان تنها بود
خاک شيراز چو ديبای منقش ديدم وان همه صورت شاهد که بر آن ديبا بود
شکر ين پسته دهانی به تفرج بگذشت که چه گويم نتوان گفت که چون زيبا بود
يعلم ا... آمد که شقايق نه به آن لطف و سمن نه بدان بوی و صنوبر نه بدان بالا بود
فتنه سامريش در نظر شور انگيز نفس عيويش در لب شکرخا بود
من در انديشه که بت يا مه نو يا ملکست يار بت پيکر مه روی ملک سيما بود
دل سعدی و جهانی به دمی غارت کرد همچو نوروز که برخوان ملک يغما بود

 

hg

 

سعدی اينک به قدم رفت و سر باز آمد مفتنی ملت اصحاب نظر بازآمد
فتنه ی شاهد و سودازده ای باد بهار عاشق نغمه ی مرغان سحر بازآمد
تا نپنداری کاشفتگی از سر بنهاد تا نگويي که ز مستی به خبر بازآمد
سالها رفت مگر عق و سکون بازآمد تا چه آموخت کز آن شيفته تر بازآمد
تا بدانی که به دل نقطه پا بر جا بود که چو بر گار  بگرديد و به سر باز آمد
وه که چون تشنه ديدار عزيزان می بود گوييا آب حياتش به جگر بازآمد
خاک شيراز هميشه گل خوشبوی دهد لاجرم بلبل خوشگوی دگربازآمد
پای ديوانگی اش برد و سر شوق بازآورد منزلت بين که به پا رفت به سر بازآمد
ميلش از شام به شيراز به خسرو مانست که به انديشه شيرين ز شکر باز آمد
نی چه ارزد دو سه خر مهره که درپيله ی اوست خاصه اکنون که به دريای گهر بازآمد
چون مسلم نشدن ملک هنر چاره نديد به گدايي به در اهل هنر باز آمد

 

hg

 

رها نمی کند ايام در کنار منش که داد خود بستانم به بوسه از دهنش
همان کمند بگيرم که صيد خاطرخلق بدان همی کند و در کشم به خويشتنش
و ليک دست نيارم زدن به آن سر زلف که مبلغی دل خلقست زير هر شکنش
غلام قامت آن لعبتم که بر قد او بر يده اند لطافت چو جامه بر بدنش
يکی از حکم نظر پای در گلستان نه که پايمال کنی ارغوان و ياسمنش
خوشا تفرج نوروز خاصه در شيراز که بر کند دل مرد مسافر از وطنش
عزيز مصر چمن شد جمال يوسف گل صبا به شهر درآورد بوی پيراهنش

          

hg

 

خوشتر از دوران عشق ايام نيست بامداد عاشقان را شام نيست
مطربان رفتند و صوفی در سماع عشق را آغاز هست انجام نيست
هرکسی را نام معشوقی که هست می برد، معشوق ما را نام نيست
سرو را با جمله زيبايي که هست پيش اندام تو هيچ اندام نيست
مستی از من پرس . شو ر عاشقی آن کجا داند که درد آشام نيست
باد صبح و خاک شيراز آتشی است هر که را در وی گرفت آرام نيست
خواب بی هنگامت از ره می برد و رنه بانگ صبح بی هنگام نيست
سعديا چون بت شکستی خود مباش خود پرستی کمتر از اصنام نيست


hg

 

ز عمرت آنچه به بازيچه رفت و ضايع شد گرت دريغ نيامد بقيت اند باز
چه روز هاش به شب رفت در هوا و هوس شبی به روز کن آخر به ذکر و شکر و نماز
مگوی شب به عبادت چگونه روز کنم محب را ننمايد شب وصال راه دراز
کريم عز و جل غيب و مطلعست گرش بلند بخوانی و گر به خفيفه و راز
بر آر دست تضرع بيار اشک ندم ز بی نياز بخواه آنچه بايدت به نياز
سر اميد فرود آر و روی عجز بمال بر آستان خداوندگار بهره نواز
به نيک مردان يارب که دست فعل بدان ببند بر همه عالم خصوص برشيراز


hg

 

جان من، جان من فدای تو باد هيچت از دوستان نيايد ياد
می روم و التفات می نکنی سرو هرگز چنين نرفت آزاد
آفرين خدای بر پدری که تو پرورد و مادری که تو زاد
بخت نيکت به منتهای اميد برساناد و چشم بد نرساد
همه از دست غير ناله کنند سعدی از دست خويشتن فرياد
روی گفتم که در جهان بنهم گردم ازقيد بندگی آزاد
که نه بيرون پارس منزل هست شام و روم است و بصره و بغداد
دست از دامنم نمی دارد خاک شيراز و آب رکن آباد


hg

 

خوشا سپيده دمی باشد آنکه بينم باز رسيده بر سر الله اکبر شيراز
به ديده بار دگر آن بهشت روی زمين که بار ايمنی آرد نه جور قحط و نياز
نه لايق ظلماتست اين اقليم که تختگاه سليمان بدست و حضرت راز
هزار پير و ولی بيش باشد اندر وی که کعبه بر سر ايشان همی کند پرواز
به ذکر و فکر عبادت به روح شيخ کبير به حق روزبهان و به حق پنج نماز
که گوش دار تو اين شهر نيکمردان ز دست ظالم بد دين و کافر غماز
به حق کعبه و آن کس که کرد کعبه بنا که دار مردم شيراز در تجمل و ناز
که سعدی از حق شيراز روز و شب می گفت که شهرها همه بازند و شهر ما شهباز

 

hg

 

در اقصای گيتی بگشتم بسی بسر بردم ايام با هر کسی
تمتع به هر گوشه ای يافتم ز هر خرمنی خوشه ای يافتم
چو پاکان شيراز خاکی نهاد نديدم که رحمت بر اين خاک باد
تولای مردان اين پاک بوم بر انگيختم خاطر از شام و روم
همانا که در پارس انشای من چو مشک است که قيمت اندر ختن
به شوخی وفلفل به هندوستان  

  

hg

 

ديدمت دور نمای در و بام ای شيراز سرم آمد به برسينه، سلام ای شيراز
وامداريم سر افکنده ز خجلت در پيش که پس انداخته ايم اين همه وام ای شيراز
توسن بخت نه رام است خدا می داند ورنه دانی که مرا چيست مرام ای شيراز
نکهت باغ گل و نزهت نارنجستان از نسيمم بنوازند مشام ای شيراز
نرگسم سوی چمن خواند و سروم، سوی باغ من مردد که دهم دل به کدام ای شيراز
به قيام از بر هر گنبد سبزی سروی چو عروسان خرامان به خيام ای شيراز
تويي آن کشور افسانه که خشت و گل تو ست با من از عهد کهن پيک و پيام ای شيراز
سرورانت مگر ازسرو روانت  زادند که در آفاق بلندند و به نام ای شيراز
قرن ها می رود و ذکر جميل سعدی همچنان مانده در افواه انام ای شيراز
خواجه بفشرد سخن را و فکندش همه پوست تا به لب راند همه جان کلام ای  شيراز

 

      

اشعار عبيد زاکانی :

 

مرا دليست گرفتار خطه شيراز زمين بريده و خو کرده با تعنم و ناز
خوش ايستاده و با لعل دلبران در عشق طرب گزيده وبا جور نيکوان دمساز
گهی به کوی خرابات با مغان همدم گهی معاشر و گه رند و گاه شاهد باز
هميشه بر در ميخانه می کند مسکن مدام بر سر ميخانه می کند پرواز
به روی لاله رخانش گمانهای نگو به زلف سرو قدانش اميدهای دراز
شده برابر چشمش هميشه گوشه نشين مدام درخم محراب ابرويي به نماز
اميدوار چنانم که آن خجسته ديار به فر دولت سلطان اويس بينم باز
عبيد وار هر آنکس که هست در عالم دعای دولت او می کند به صدق و نياز

 

hg

 

رفتم از خطه شيراز و به جان در خطرم وه کزين رفتن ناچار چه خونين جگرم
می روم دست زنان بر سرو پای اندر گل زين سفر تا چه شود حال چه آيد به سرم
گاه چون بلبل شوريده در آم به خروش گاه چون غنچه دلتنگ گريبان بدرم
من از اين شهر اگر بر شکنم در شکنم من از اين کوی اگر برگذرم در گذرم
بی خود وبی دل و بی يار برون از شيراز می روم از سر حسرت به قفا می نگرم
قوت دست ندارم چو عنان می گيرم خبر از پای ندارم که زمين می سپرم
اين چنين راز که امروز منم در غم عشق قول ناصح نکند چاره و پند پدرم
ای عبيد اين سفری نيست که من می خواهم می کشد دهر به زنجير قضا و قدرم

 

hg

 

نسيم خاک مصلی و آب رکن آباد غريب را وطن خويش می برد از ياد
زهی خجسته مقامی و جانفزا ملکی که باد خطه عاليش تا ابد آباد
به هر طرف که روی ، نغمه می کند بلبل بهر چمن که رسی جلوه می کند شمشاد
بهر که در نگری شاهدی است چون شيرين بهر که در گذری عاشقی است چون فرهاد
در اين ديار دلم شهر بند دلداريست که جان به طلعت او خرمست و خاطر شاد
سرم هوای وطن می پزد وليک دلم ز بند زلف سياهش نمی شود آزاد
خوشست ناز و نعيم جهان دلی چو عبيد غلام همت آنم که دل بر ننهاد

 

         

اشعار استاد شهريار :

 

باز شد روزنی از گلشن شيراز به من می کشد نرگس و نارنج سری باز به من
سرو نازم ارم از دور به من کرد سلام جای آن را که چنان سرو کند ناز به من
افق طالع من طلعت بابا کوهی است کو فرو تابد ازآن کوه سرافراز به من
بانی کلک فريدون به قطار از شيراز بار زد قافله ای شکر از اهواز به من
با سر نامه گشودم در گنجينه راز که هم از خواجه گشوده است در راز به من
شمعی از شيخ شکفته است شبستان افروز گر چه پروانه دهد رخصت پرواز به من
شور عشقی که نهفته است در اين ساز غزل عشوه ها می دهد از پرده شهناز به من
دل به کنج قفس از حسرت پروازم سوخت گو هم آواز چمن کم دهد آواز به من
شهر يارا به غزل عشق نگنجد بگذار شرح اين قصه جانسوز دهد ساز به من

 سرونازشيراز ـ استاد شهريار         

hg

 

زان می لعل که خمخانه به  حافظ دادی جرعه ای نيز مرا ريز به جام ای شيراز
زان خرابات که بر مسند آن خواجه مقيم گوشه ای نيز مرا بخش مقام ای شيراز
شايد از گرد و غبار سفرم نشناسی شهريارم به درخواجه غلام ای شيراز

 

 

اشعار خواجوی کرمانی :

 

بلبل دل شده از گل به چه رو بازآيد که دلش در نفس ازشوق به پرواز آيد
آنکه بگذشت و مرا درغم هجران بگذاشت باز نايد و گر آيد ز سر ناز آيد
همه می کوکه  بر او عرضه  کنم قصه شوق همه دل خسته مگر محرم اين راز آيد
از سر کوی تو هر مرغ که پروازکند جان من نعره زنان پيش رهش باز آيد
هر نسيمی که ازآن خطه نياطد بادست خنک آن باد که از جانب شيراز آيد
لاله رخساره بخون شويد و سيراب شود سرو کوتاه کند دست و سر افراز آيد
بلبل دل شده گلبانگ زند خواجو را که درين فصل کسی از گل و می بازآيد